بچه مردم

دسامبر 5, 2008

خوب من چه می‌توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد. بچه که مال خودش نبود. مال شوهر قبلی‌ام بود، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگیرد. اگر کس دیگری جای من بود، چه می‌کرد؟

دست بچه ام را گرفتم .پشت سر شوهرم از خانه بیرون آمدم .بهترین لباس هایش را تنش کردم. تا به حال این قدر بچه ام را زیبا ندیده بودم . سوار شدم . تصمیمم را گرفته بودم .ولی دلم راضی نبود . میدان شاه پیاده شدیم .چقدر امروز بچه شیرین زبانی می کرد . پول دادم دست بچه .بچه تا به حال پول گرفتن را نمی دانست . گفتم:برو اون ور خیابون تخم کدویی بخر .

با بهت نگاهم کرد . رفت . آرام می رفت . ماشینی با سرعت می آمد طرفش . نفهمیدم چطور بغلش کردم . بوسیدمش . برایش کدو تخمه ای خریدم . سوار شدیم . نمی دانم برای کجا . بچه ام هنوز بغلم است هنوز .هیچ وقت مثل بچه مردم نگاهش نمی کنم .بچه خودم است . تصمیمم را گرفته ام برنمی گردم خانه .

***

تقدیم به خالق بچه مردم ، جلال

یک پاسخ تا “بچه مردم”

  1. گورکن گفت

    داستانک هایتان بسیار زیباست.
    زندگی خودمان از نگاهی دیگر. انگار داریم آدم ها را بدون نقاب می بینیم …

پاسخ دهید